شمس الدين حافظ
50
ديوان حافظ ناشنيده پند ( فارسى )
18 سينهام ز آتش دل در غم جانانه بسوخت * آتشى بود درين خانه كه كاشانه بسوخت تنم از واسطهء دورى دلبر بگداخت * جانم از آتش مهر رُخ جانانه بسوخت سوز دل بين كه ز بس آتش و اشكم ، ( 1 ) دل شمع : * دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت هر كه زنجير سر زلف گرهگير تو ديد * دل سودازدهاش بر من ديوانه بسوخت ( 2 ) آشنائى نه غريب است كه دلسوز من است ( 3 ) * چون من از خويش به رفتم دل بيگانه بسوخت خرقهء زهد مرا آب خرابات ببرد * خانهء عقل مرا ( 4 ) آتش خُمخانه بسوخت چون پياله دلم از توبه كه كردم بشكست * همچو لاله جگرم بىمى و پيمانه بسوخت ( 5 ) ماجرا كم كن و بازآ كه مرا مردم چشم * خرقه از سر بدر آورد و به شكرانه بسوخت ( 6 ) ترك افسانه بگو حافظ و مى نوش دمى * كه نخفتيم شب و شمع به افسانه بسوخت .